من؟ موجی؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:17
دعوای کیانا و من به گوشتون حتمن خورده دلیل دعوام رو هم ممکنه ندونید با هوشاتون هم فهمیدن. ببینید بزارید به من بگه موجی با این که از هیچی خبر نداره.ما به هم پیام می دادیم ه داستانای من و خونده باشین می دونید من آدم شادی هستم و تو پاسخ نظرات شما هم گفتم که شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والا تر حالا م...
کانال تلگرام. - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 13:18
و باز هم سلام. این بار کانال تلگراممون و باز هم همون حرفا. بعضیا گفتن ما اینستا نداریم ولی تلگرام داریم. خوب بیاین عضو شید. اینم آدرش@poriya_amir_story اونایی که گفتن ما اینستا نداریم لی شوهر عمه پدر جد خواهرمون داره با اون می ریم چرا نرفتید؟فقط یک نفر منو فالو کرد منم برا همون داستانمو میزارم نخواس
نیما. - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 13:18
سلام دوستان جریان این نیما رو فکر کنم همتون بدونید. اومده با من دعوا کرده و فلان و این حرفا ولی آقا جریان این بود که من توی وبلاگ فاطمه یا دختر کاراته کار یه شوخی کردم به شوخی گفتم اگه نمیا مزاحمت شده من فلان می کنم این نیما فکر کرد من دارم تحدیدش می کنم عصبانی شد. پس با فاطمه هماهنگ کردیم که الکی
مرد سیاه قسمت ۱ - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 14:41
مرد سیاه.قسمت اول:دادگاه. سال۱۹۷۸میلادی. صدای کفش هایم در راه رو طنین می انداخت. راهرویی بسیار طویل با سقفی بلند.که هر طرفش در هایی قرار داشت که به دادگاه ها ختم می شدند، ولی کار من اینبار در زیرزمین و دادگاهی مخصوص بود. دیگر این کفش های پاشنه بلند قرمز را نمی پوشم هم بسیار صدا می دهند هم رنگ قرمزشا
مرد سیاه قسمت ۲ - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 14:41
مرد پوست.قسمت دوم:بازگشت لینکن. اینم از وکیلمون کاساندرا. خوب دوستان لطفاً آهنگ hold on! I’m comin از sam and dave رو گوش بدید خیلی به این قسمت می خوره از اون جایی که لینکن رو نیمکت نشسته این آهنگ رو گوش کنید. آنچه گذشت: 1978در دادگاهی که ظاهراً سه متهم در آن وجود دارد، در باره ی فردی به نام لی
ما در اینستا. - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 14:41
دوستان سلامی دوباره. ما یک پیج یا صفحه به فارسی در اینستا گرام زدیم به نام.poriya_story که در اون جا بهترین قسمت های داستانمون رو می زاریم یا عکس شخصیت ها. دوستان کانال تلگراممون هم به زودی افتتاح می شه بزن دست قشنگه رو. لطفا ما رو فالو کنید. اگه خودتون هم اینستا ندارید لطفا به اون دوستایی که دارن
نوروز و رفع مشکلات وب. - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
1- قالب وب عوض شد و برای همین می تونم با رنگ های کم رنگ مثل سبز و زرد بنویسم و شما بخونید. 2- براتون نظر سنجی گذاشتیم که البته شنیدم برای بعضی از گوشی ها درست نمی شه دوستان شما فعلاً با کامپیوتر، لب تاب، تبلت و گوشی های آپل که خودم امتحان کردم توی نظر سنجی شرکت کنید انشا ا... در نظر سنجی بعدی این مش
داستان تاریک قسمت پنجم - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
اول در باره وبلاگ شما اینجا داستان ها یا صرفا رمان هایی رو می خونین که چهار تا نویسنده مثل خودتون نوشتن پس با نظراتتون ازشون حمایت کنید راستی نویسنده هم می پذیرم.
نتایج نظر سنجی - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
دوستان جواب نظر سنجی یک. 1-پوریا: 38/72% یعنی 12 تا رأی برنده. 2-امیر: 16/13%یعنی 5 تا رأی نفر دوم. 3-شخصیت های مصاحبه: 9/68% یعنی 3 تا رأی سوم. 4-زهرا: 9/68% یعنی 3 تا رأی نفر سوم. 5-راوی: 6/45% یعنی 2 تا رأی نفر چهارم. 6-آیدا: 3/23% یعنی 1دانه رأی آخر. 7-نویسنده: 3/23% یعنی 1دانه رأی آخر. 8-کارگرد
داستان جدیدم. - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
فصل1: چرا از تابستان متنفرم سلام به همه ی دوستان گلم خواننده های این رمان کوچولو موچولو. من پوریام(آقا این داستان ربطی به داستان پوریا و امیر نداره.) پسری 15 ساله با قد 180 و مو و ابروی مشکی چشم های قهوه ای سوخته دماغ کمی کشیده با لب های متوسط و گوش های سالم و مثل هر نوجوانی روی صورتم جوش دارم
من،داستان،جهان هستی و... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
به نام خدا.من پوریا هستم البته نیازی به معرفی نیست همتون این نویسنده مشهور رو مشناسین. اعتماد به سقفو حال کنید می خواستم بگم هر سوالی از خودم داستانم و کلا هر سوالی از من دارین این جا بپرسین به احتمال نود و نه درصد پاسخ می دم. سوال از عالم هستی هم دارین بپرسین.
سیاه پوست قسمت ۱ - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
سیاه پوست.قسمت اول:دادگاه. سال۱۹۷۸میلادی. صدای کفش هایم در راه رو طنین می انداخت. راهرویی بسیار طویل با سقفی بلند.که هر طرفش در هایی قرار داشت که به دادگاه ها ختم می شدند، ولی کار من اینبار در زیرزمین و دادگاهی مخصوص بود. دیگر این کفش های پاشنه بلند قرمز را نمی پوشم هم بسیار صدا می دهند هم رنگ قرمزش
قسمت هفتم داستان تاریک - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
من: دیگه از اینا نمیبینی زیاد نگران نباشآیدا: ممنون باعث دلگرمی هستیپوریا:مرگ نمیبینی یه ادم اینجا خوابیدهمن:ببخشیدآیدا:امیر معذرت خواهیت رو پس بگیر این گرگ بیملاحضه همیشه عادت داره بقیه رو برنجوره.من:باشه حالا شما خودت رو بخاطر من اذیت نکن.پوریا:هی هی چی داره بین شما ها رد و بدل میشه؟من:هیچی هیچی!